این روزهای ارشیا ....
عزیز دل مامان ، فرشته ی نازم ! اومدم از این روزات یکم بنویسم واست.دیگه حسابی بزرگ شدی.خیلی وقتا یه حرفای عجیب غریبی میزنی که منو بابایی شاخ در میاریم.
دیروز بهت گفتم بیا بریم رو تراس.میگی این چه وقته تراس رفتنه؟ بشین کاراتو بکن!!!
امروز دیدم تو فکری....بهت گفتم چی شده مامان؟میگی : چرا اون مغازه دارای عَرب که اسباب بازی میفروختن یاد نداشتن بگن اینا چنده ، همش میگفتن خمسه ریال...خمسه ریال !!! (پنج ریال ).فک کنم ازین خمسه ریال خوشت اومده.چون بعضی وقتا که تو حال خودتی همش تکرارش میکنی
چندتا از رفتاراتم این روزا واست عادت شده دیگه... مثلا :
اینکه بابایی هرروز بااااااااید از سر کار که میاد برات بستنی بخره.خدانکنه یادش بره یا ذخیره ی بستنیه فریزر تموم شده باشه...دیگه بابایی رسما بیچاره میشه
بعداز ظهر معمولا 3 تا 4 ساعت میخوابی البته از اولش همینجوری بودی، وقتی بیدار میشی به قول بابایی تا یه ربع روزه ی سکوت میگیری و حرف نمیزنی.
چند وقته علاقه زیادی پیدا کردی به بازیهای کامپیوتری.صبح هنوز صبحونه نخورده میگی اجازه میدی برم یکم بازی کامپی تیوری؟؟؟ تا میگم نه ، بد اخلاقی هات شروع میشه. دو دفعس که پسورد کامپیوترو عوض میکنیم ولی با یه بار نگاه کردن حفظش کردی و وقتی سر میرسیم میبینیم مشغول بازی هستی! تازگیا مراحل دانلود بازیها رو یاد گرفتی و واسه خودت 10- 12 تا دانلود کردی
ولی یه چیزی که خیلی ناراحتم میکنه اینه که وقتی میشینی پای کامپیوتر دیگه هرررررکاری کنم از جات بلند نمیشی. و میزنی زیر گریه و جیغ..... عزیز دلم...پسر قشنگم ...کِی میشه بفهمی که هرچی میخوایم خوبیته و بس!
یکی دو هفتس یه خورده بد اخلاق شدی.مدام بهونه میگیری و اذیت میکنی.هرچی سعی میکنم باهات را بیام ولی بعضی روزا واقعا دیگه خسته میشم.اصلا به حرفم گوش نمیدی و فقط حرف خودتو میزنی. نمیدونم چیکار کنم؟
این روزا بابایی درگیر امتحانای آخر ترمشه و وقتی میاد خونه باید درس بخونه. منم میبرمت بیرون تا هم حال و هوات عوض شه هم مزاحم درس خوندن بابایی نشیم.
اینم یه بعداز ظهرِ بهاریِ منو ارشیا:

پسرکم دیگه اجازه نمیده بنویسم...بعدا میام با اِدامش...


این روزهای ارشیا .... 
